اتاقمو مرتب کردم...
خوابم نمی برد...
چشمامو بستم و منتظر بودم
که بابا با یه هدیه ی خیلی بزرگ
بیاد سراغم...
بابا اومد...
جوراب منو با خودش برد...
بیدار بودم...
دیدمش...
داد کشیدم:پس هدیه من؟!
خندید و رفت...
فقط همین...
*بابا جورابمو پر می کنه و
میده دست عمو نوروز...
مگه نه؟!
|
+| نوشته شده توسط
ساره در چهارشنبه
1384/10/28
|