تبليغاتX
می خوام ....
یکی بهم نشون بده راه خونه کدوم وره ..؟
 

فقط یه دلیل واسه دوست نداشتن زمستون داشتم...

می اومد و پاییز رو ازم می گرفت.

...

پاييز رفت و زمستون اومد...

زمستون سرد...

کاش هنوزم  اولین بارون زمستون،

 برف این نزدیکی ها رو یادآوری می کرد...

کاش هنوزم عاشق وقتایی بودم که یه وسعت سفید و

دست نخورده چشمام رو می سوزوند....

کاش هنوزم  عاشق یخ زدن دستام و بیحس شدن پاهام بودم...

کاش زمستون فقط  پاییز رو ازم گرفته بود...

کاش.............

  ما...بودن...خوبی... مهربونی...

و ارزشمندی تو برای من...

تحمل اون روزای سخت و دیدن رفتارهای مضحک رو

واسم آسان کرد...

از تو و خدای مهربون ممنونم...

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه 1384/10/28  |
 

اتاقمو مرتب کردم...

خوابم نمی برد...

چشمامو بستم و منتظر بودم

 که بابا با یه هدیه ی خیلی بزرگ

 بیاد سراغم...

بابا اومد...

جوراب منو با خودش برد...
بیدار بودم...
دیدمش...
داد کشیدم:پس هدیه من؟!
خندید و رفت...

فقط همین...

*بابا جورابمو پر می کنه و

 میده دست عمو نوروز...

مگه نه؟!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه 1384/10/28  |
 

روبروت کسي ايستاده که با جون ودل دوستش داري , با اينکه به خاطرنجابت اون وبه حرمت عشق حتي يه بار سير بهش نگاه نکردي ولي چشماي خسته تو توي چشماي نازنينش ميفته , تو يلداي چشماي سياهش غرق ميشي . اونو با تموم وجود ميخواي و اون نميدونه. حتي خودتم نميدوني اين احساس از کجا اومد , چي شد که اين شد , فقط ميدوني که اين احساس با بقيه فرق داره .

جرات ابراز احساس فراوون داري , اما از جفاي زمونه و مردمش ميترسي. از اينکه شايد خداي عاشقا يه گوشه نظري هم به تو داشته باشه و بتوني اونو هم مثل خودت شيدا کني تا منتظرت بمونه , ولي اگه فرداهاي نامهربوني روزگار يقه هر دوتاتونو بگيره و انتظار بسر نرسه و فراق نصيبتون بشه , اونوقته که اونم به خاطر خودخواهي تو به پاي تو ميسوزه.

پس نگاهتو آروم از نگاهش ميدزدي و اونو به خدا ميسپاري , دلتو با خاطرات کوتاه و شيرين اون خوش و آروم ميکني و آتيش عشقتو تو پستوي قلبت پنهون ميکني تاخودت تنهابسوزي و فقط دعا ميکني هر جا که هست خوشبخت باشه , تو هم يه بار ديگه ببينيش تا بتوني يه شاخه گل بهش هديه بدي , گلي به نام و رنگ و عطر خودش .

به اميد اون روز....

|+| نوشته شده توسط ساره در دوشنبه 1384/10/26  |
 

تو بزرگ بودي

آنقدر بزرگ

كه روياهاي من در سرزمين خيال تو

قاصدكي بيش نبود

بزرگ بودي و دست نيافتني

و من مي دانستم

|+| نوشته شده توسط ساره در دوشنبه 1384/10/26  |
 
 
بالا