تبليغاتX
می خوام ....
یکی بهم نشون بده راه خونه کدوم وره ..؟
 

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري. چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده.... چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي.... چه قدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري

|+| نوشته شده توسط ساره در پنجشنبه 1386/01/23  |
 

نمي گويم فراموشم مکن هرگز،ولي گاهي به ياد آور،

 رفيقي را که مي داني نخواهي رفت از يادش

 با تو بودم...بی تو هستم

دیروز...امروز

 

|+| نوشته شده توسط ساره در یکشنبه 1386/01/12  |
 

آنجا که عشق آغاز شود نفس به شماره می افتد

آنجا که عشق به وصال برسد قلب تند تر می تپد

ووووو

آنجا که وصال تداوم می یابد عشق صد چندان می شود

 

دلم شده دیوونه   پس کی می یای به خونه..

|+| نوشته شده توسط ساره در جمعه 1385/04/16  |
 

فقط یه دلیل واسه دوست نداشتن زمستون داشتم...

می اومد و پاییز رو ازم می گرفت.

...

پاييز رفت و زمستون اومد...

زمستون سرد...

کاش هنوزم  اولین بارون زمستون،

 برف این نزدیکی ها رو یادآوری می کرد...

کاش هنوزم عاشق وقتایی بودم که یه وسعت سفید و

دست نخورده چشمام رو می سوزوند....

کاش هنوزم  عاشق یخ زدن دستام و بیحس شدن پاهام بودم...

کاش زمستون فقط  پاییز رو ازم گرفته بود...

کاش.............

  ما...بودن...خوبی... مهربونی...

و ارزشمندی تو برای من...

تحمل اون روزای سخت و دیدن رفتارهای مضحک رو

واسم آسان کرد...

از تو و خدای مهربون ممنونم...

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه 1384/10/28  |
 

اتاقمو مرتب کردم...

خوابم نمی برد...

چشمامو بستم و منتظر بودم

 که بابا با یه هدیه ی خیلی بزرگ

 بیاد سراغم...

بابا اومد...

جوراب منو با خودش برد...
بیدار بودم...
دیدمش...
داد کشیدم:پس هدیه من؟!
خندید و رفت...

فقط همین...

*بابا جورابمو پر می کنه و

 میده دست عمو نوروز...

مگه نه؟!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ساره در چهارشنبه 1384/10/28  |
 

روبروت کسي ايستاده که با جون ودل دوستش داري , با اينکه به خاطرنجابت اون وبه حرمت عشق حتي يه بار سير بهش نگاه نکردي ولي چشماي خسته تو توي چشماي نازنينش ميفته , تو يلداي چشماي سياهش غرق ميشي . اونو با تموم وجود ميخواي و اون نميدونه. حتي خودتم نميدوني اين احساس از کجا اومد , چي شد که اين شد , فقط ميدوني که اين احساس با بقيه فرق داره .

جرات ابراز احساس فراوون داري , اما از جفاي زمونه و مردمش ميترسي. از اينکه شايد خداي عاشقا يه گوشه نظري هم به تو داشته باشه و بتوني اونو هم مثل خودت شيدا کني تا منتظرت بمونه , ولي اگه فرداهاي نامهربوني روزگار يقه هر دوتاتونو بگيره و انتظار بسر نرسه و فراق نصيبتون بشه , اونوقته که اونم به خاطر خودخواهي تو به پاي تو ميسوزه.

پس نگاهتو آروم از نگاهش ميدزدي و اونو به خدا ميسپاري , دلتو با خاطرات کوتاه و شيرين اون خوش و آروم ميکني و آتيش عشقتو تو پستوي قلبت پنهون ميکني تاخودت تنهابسوزي و فقط دعا ميکني هر جا که هست خوشبخت باشه , تو هم يه بار ديگه ببينيش تا بتوني يه شاخه گل بهش هديه بدي , گلي به نام و رنگ و عطر خودش .

به اميد اون روز....

|+| نوشته شده توسط ساره در دوشنبه 1384/10/26  |
 

تو بزرگ بودي

آنقدر بزرگ

كه روياهاي من در سرزمين خيال تو

قاصدكي بيش نبود

بزرگ بودي و دست نيافتني

و من مي دانستم

|+| نوشته شده توسط ساره در دوشنبه 1384/10/26  |
 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی ؟؟؟

آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

گویمت ای نازنینم . . .

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

 ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

|+| نوشته شده توسط ساره در یکشنبه 1384/09/20  |
 

سلامی که خوشبوتر از بهار نارنج است را تقدیمت می کنم

 

|+| نوشته شده توسط ساره در دوشنبه 1384/07/11  |
 
 
بالا